دیروز با نفیسه رفتیم دانشگاه ،تمام خاطره ها از جلوی چشمام گذشت .چند روزه که دپرسم ،حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم دلشوره های بی دلیل ،نگرانی های بی مورد ،بغض های نا خواسته ...
دوباره رسیدم رو به آخر...دانشگاه رفتن و یادآوری خاطرات هم بیشتر لهم کرد.دلم برای اون روزها تنگ شده .دانشکده هیچ تغییری نکرده بود فقط در کلاس ها رو سبز بد رنگی کرده بودند.هیچ چهره آشنایی هم نبود. بیشتر استادمون هم نبودند ،فقط پاکدهی سر کلاس بود .یادش بخیر کلاس های سه شنبه تا ۷ شب، همیشه تا آخر وقت هم نگهمون می داشت وبا تمام احساسات می خوند "دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد"
دلم می خواد دوباره برم دانشگاه اما با همه بچه های گروه هفت.با همه شیطنت ها و دانشگاه بهم ریختن هامون مثل امتحان زبان که هفت تایی نیم ساعت دیر رسیدیم و استاد کیا فکر می کرد ما هماهنگ کردیم از قصد دیر بریم...مثل اخراج شدن از کلاس روش تحقیق و خنده های بچه ها،حتی شبهای امتحان ،یک ترم درس نخوندن ها وتا صبح بیدار موندن ها...
|
+| نوشته شده توسط اعظم ویسمه در یکشنبه 13 آبان1386 و ساعت 16:52